X
تبلیغات
ایــن چــــه احســــاسیه خـــدا جونم؟؟؟؟

خدایا کمکم کن

سلام

سال نود و دو هم گذشت بلاخره روزا با عجله دارن و ما میمونیم با خاطراتتمونخدایا امسال منو

 دریاب.هرچی قسمته همون بشه.من طاقت یه روز بدون محمد موندن رو ندارم.واسه هردوتامون

 سال خوبی باشه.هرکی هر آرزویی داره بهش برسه.منم به تنها آرزوم

 برسم.ناشکرنیستم. هرچی دارم از تو دارم


+ تاريخ پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 14:56 نويسنده یه غریبه |
خدایا یه تقییری تو زندگیم ایجاد کن

خودم خسته شدم انقدر

گلایه و شکایت کردم

خوب

تو بگو چی کار کنم

صبر تنها کاری شده که انجام میدم

ناشکر نیستم

دوسش دارم

نمی تونم بیخیال صبر شم

تو فقط بگو تا کی

روزام تکراره

 محمد میگه روزای همه تکراره

هرو روز با صبح بخیرش پا میشم

تا شب هیچی نمیشه

هیچی از محمد تو زندگیم نیست که

خوشحال شم

خدایا مواظبش باش

بزار به هر آرزوی که میخواد برسه

من مهم نیستم

شاید عادت کردم به تنهایه دلم


+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم دی 1392ساعت 14:42 نويسنده یه غریبه |
چقدر دلم گرفته.

دیروز تولدم بود.

خوب نبود

چون فقط انتظار کشیدم.

انتظار

انتظار

انتظار

محمد تولدمو یادش رفته بود.

خیلی دلم گرفت.

بهش گفتم ناراحت نشدم

باور کرد.

ولی

تا صبح گریه کردم

اشکایی که بی دلیل می اومد.

نمی خواست تموم شه.

بعد از چند وقت دلم خودشو خالی کرد.

کاش هیچ وقت تولدی در کار نبود.

شاید توقع من بی جا بود.

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم آذر 1392ساعت 14:56 نويسنده یه غریبه |
نمی دونم چی بنویسم.فقط خدایا ازت میخوام کمکم کنی نمیخوام تموم شه.نمی خوام این همه مدت تحمل کردم غم هامو یه  دفه تموم نشه.محمد چرا اخه؟چرا؟خسته شدم به قران.توانم داره تموم میشه من که جز خوبی و محبت.خدایا کمکم کن.دوسش دارم.خیلی دوسش دارم اخه چی جوری فکرشو از ذهنم پاک کنم اخه

+ تاريخ یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 13:10 نويسنده یه غریبه |
دلم تنگ شد واسه وبلاگم.اون روزایی که روزشو با خوندن و نوشتن این وب می گذروندم.درسم داره تموم میشه.محمدم هم هست شکر خدا باهم خوبیم.نمی دونم چی بگم سه سالونیم از دوستیمون میگذره.تا الان که باهم بودیم امیدوارم عشقمون تا ابد پایدار بمونه هیچکی نتونه مارو ازهم جدا کنه یه هفته دیگه خواهرم هم ازدواج میکنه و من تو خونه با پدر مادرم تنها میمونم یه عالمه تنهایی و بی کسی.امیدوارم روزای خوبی باشه.خدایا بازم ممنونم ازت که محمدو بهم دادی
+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 10:45 نويسنده یه غریبه |

سلام دوستای عزیزم.یکسال می گذره از تولد عشقم اره امسالم تولدش براش کولاک کردم و عشقم خیلی خوشش اومد اون دو تا گل رزی که پارسال براش گرفتم هم امسال براش خریدم.فداش بشم خیلی خوشحال شد.البته باهم یکم قهر بودیم نه جدی ولی خوب شب تولدش اشتی کردیم باهم.امسال براش کفش و شلوار لی و تی شرت خوشگل خریدم با دو تا گل رز ابی.دوست دارم محمدم امیدوارم خوشت اومده باشه.

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت 11:58 نويسنده یه غریبه |
سلام دوستای خوبم به خدا ده بار اومدم اپ کنم تا می رفتم تایپ کنم یه کاری پیش می اومد که باید پاک می کردم می رفتم.روزام مثل برق و باد می گذرن.یک ماهه دیگه تولدد عشقمه.چقدر زود اومد دوباره انگار همین دیروز بود که واسه تولدش برنامه ریزی می کردم اره زود رفت عشقه من روز به روز بهش بیشتر میشه محمد مشکلاته زیادی تو زندگیش داره و کمتر کسید می فهمه اونو چند وقت پیش وقتی باهم حرف می زدیم می گفت تنها کسی که منو میفهمید و تو هر شرایطی درکم می کرد تو بودی.حرفش واسم دلنشین بود.دارم کم کم می فهمم واقعا اونم منو دوست داره.عروسی خالمم تموم شد اونم بود توی عروسی لباسی رو که روز مرد براش خریده بودم تنش بود چقدرم بهش می اومد.خیلی خوشگل شده بود.منم رفته بودم ارایشگاه یه ارایش ملایم کردم وقتی منو دید تا اخر عروسی چشم ازم بر نداشت بعدش بهم اس داد گفت خیلی خوشگل شدی.خیلی دوسش دارم خیلی.واسم دعا کنید.راستی اون دوست دخترش هم کاملا فراموش کرده طوری اینکه به هیچکی اجازه نمیده اسمشو جلوش بیارن.حتی به منم گفت نگو.می دونم خیلی دیر به دیر اپ می کنم.شرمندم تا بعد یا علی روزه هاتون هم قبول
+ تاريخ چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 12:45 نويسنده یه غریبه |
سلام دوستای گلم میدونم چند وقته طولانیه که نیومدم.اخه اصلا حوصله ندارم.نمی دونم چرا مشغله های کاریم هم زیاد شده وقت واسم نزاشته ولی پیام هاتونو میخوندم و از اینکه به یادم بودین انرژی میگرفتم.دنیا خیلی کوچیکه واقعا دلم واسه خودم و این وبلاگ و روزای بلا تکلیفی تنگ شده.الان محمد فقط ماله و از اینکه فقط منو دوست داره احساس خوبی دارم روزام میگذره منو محمد گاهی دعوا می افتیم و بعدشم اشتی.پشت هر دعوایی اشتی هست دیگه.امروز دیگه تصمیم گرفتم اپ کنم تا یکم خالی شم.یک ماهه دیگه عروسی خالمه خیلی خوشحالم اخه محمدم هم هست قربونش برم.اخه دوست صمیمیه شوهر خالمه.دلم واسش یه ذره شده چند وقته ندیدمش ولی ۲ روز دیگه میبینمش.خداروشکر که فعلا مشکلی نداریم و همه چیز خوب پیش میره.من از این به بعد زود تر سر می زنم
+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:48 نويسنده یه غریبه |
سلام دوستای خوبم ببخشید که تو این مدت نبودم.اخه من از سر کارم همیشه برای شما مینوشتم و این مدت مرخصی بود نتونستم برایتون بنویسم دورادور فقط پیغاممو چک میکردم.امیدوارم همتون حالتون خوب باشه و سرحال.منم شکر خدا خوبم و عشقمم خوبه البته الان یکم پاش درد میکنه.تو این مدت من با عشقم بودم البته الانم هستم الهی فدات شم محمد دلم برات یه ذره شده چند وقته نمیبینمش.برای یه سری مشکلات.راستی ۱۳ اذر تولدم بود.امسال تولدمو دوست نداشتم.اما اشکالی نداره تولدم بود دیگه شکر.تولدم مبارک. این اخرا من اصلا حالم خوب نبود انگار داشت همه چی بین محمد و من بهم میخورد ولی خدا روشکر حل میشد اخه شوهر خالم فهمید اخه اون رفیق محمدم هست واسه همین ازم ناراحت شد که بهش نگفتیم محمدم خیلی اعصبانی و نارحت بود ولی حل شد خدا رو شکر تو رو خدا واسمون دعا کنید نمیدونم چرا ته دلم بهم میگه قراره یه اتفاق خوب واسمون بیفته.محمدم روز به روز علاقم بهت میشه و بیشتر عاشقت میشم میدونم خیلی دوسم داره همیشه بهم میگی و بهم گفتی الان فقط منو دوست داری.میدونم برات عزیز هستم خدا کنه حالت بهتر شه و مثل قدیم شادوسرحال بشی دوست دارم.
+ تاريخ یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 11:54 نويسنده یه غریبه
سلام دوستای گلم میدونم مدتی نبودم.یعنی بودم اما حوصله نوشتن نداشتم.چقدر روزا زود میگذره بیست روز از مهر هم گذشت خیلی راحت.این روزا انقدر سرم شلوغه که حد نداره.۲۰ واحد برداشتم واسه دانشگام.سرکار هم که هستم غروب ها هم که باشگاه میرم اصلا وقت اینکه به خودم رو برسم رو ندارم.دیگه خسته شدم.به خدا خیلی واسه وبلاگم تنگ شده بود.الان قبل اینکه این را بنویسم داشتم میخوندم وبلاگم.میگم خداجون الهی قربونت برم چقدر سختی کشیدم چقدر روزای بدی داشتم.یه لحظه خواستم همشو پاک کنم بعد دیدم نه اگه به یاد اون روزا نباشم قدر این روزامو نمیدونم.این روزا که بهترین روزای منه.بهترین بهترینش.اخه محمد فقط منو دوست داره.دیگه نگرانی و استرس ندارم از اینکه ماله کسه دیگس.فقط ماله خودمه.منم میخوام داشته باشم.بقیه چیزا رو میدم دست خدا جونم.خدایی که تو بدترین شرایط بهم صبر داد و بهم گفت این روزا رو تحمل کن که الان دارم نتیجشو میبینم.میبینم که محمدم بهم وابسته شده.این که میگم وابسته شدم همینجوری از زبون نمی گم.خودش بهم گفته که بهت وابسته شدم.محمدم بهت ایمان دارم.میدونم که دوسم داری.منم دوست دارم عاشقتم عشقم.خیلی خیلی.خدایا شکرت.روزی هزار بار شکرت.مواظب عشقم باش.منتظر میمونم که اون روزی که میخوام برسه.فقط هوامو داشته باش محمدم قول داده هیچ وقت پشتمو خالی نکنه.دوستای گلم خیلی دوستتون دارم و ممنونم که منو تحمل میکنید.
+ تاريخ چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 12:51 نويسنده یه غریبه
سلام دوستای خوبم.اول باید از همتون تشکر کنم که به خواستم نه نگفتید و محبت بزرگی در حقم کردین.محبتتون رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.محمد وقتی تبریکاتو نو خوند خیلی خوشحال شد خیلی.محمدم این روزا خیلی تعقییر کرده خیلی.اخه اتفاق بزرگی بود تو زندگیش.ولی خیلی منطقی و خوب باهاش برخورد کرد.فکر میکردم دیگه محمد داغون میشه حتی منم نگاه نمی کنه.برخلاف فکرم نه تنها محمد خودشو نباخت عوض با منم بهتر شد.خیلی بهتر شد.هنوز خودم باورم نمیشه که محمدی که این همه نسبت به من و حرفای من بی توجهی نشون میده حالا شده این.محمدی که میخواست حرف بزنه بیشتر اوقات سرم داد میزد و هیچ وقتم معذرت خواهی نمیکرد حالا براش مهمه که چیجوری داره باهام حرف میزنه.خدایا شکرت.خدای خوبم نزار این روزای خوب تموم بشه من نمیخوام تموم شه.تازه به ارامشی رسیدم که هیچ وقت نرسیده بودم.خدایا شکرت خدایا صد هزار مرتبه شکرت.خدایا مواظب محمد من باش میدونی که چقدر دوسش دارم.دیشب زنگ زدم بهش گفتم کجایی دیدم سرم داد زد گفت بیرون دیدم داره بد حرف میزنه خداحافظی کردم.یه لحظه گرفت ولی بدش تو دلم گفتم شاید با کسی بحثش شده.فقط واسش دعا کردم.صبح که پا شدم از خواب دیدم اس ام اس اومد واسم.نوشته بودم ببخشید باهات اونجوری حرف زدم.اخه با دوسم بحثم شد و بارسلونا عقب بود.نوشت میبوسمت و دوست دارم.تمام غمم فراموش شد.منم از دور بوسیدمش و خدا رو شکر کردم که من واسه محمدم مهم شدم.محمدم خیلی دوست دارم.این روزا بهترین روزای منه محمد.ممنونم ازت بخاطر همه چی.خیلی خیلی خیلی دوست دارم عکس عاشقانه متحرک زیبا و فانتزی
+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 12:59 نويسنده یه غریبه
سلام دوستای گلم امروز بهترین روز منه.اخه تولد عشقمه تولد محمدمه.محمدم تولدت مبارک عزیزم.دیروز رفتم یه شهر دیگه تا برای محمد گل رز آبی بخرم اخه  محمد عاشق گل رز آبیه و ندارن هرجایی به قران ۱۲ تا گل فروشی رفتم اما نداشتم بلاخره یه جایی پیدا کردم و دو شاخه گرفتم تا به شهر خودمون برسم مثل یه بچه ازش مواظبت کردم.رفتم خرید تمام حواسم به گل بود که نشکنه و پژمرده نشه واسه عشقم یه شلوار لی و دو تا بلیز و یه چیز دیگه هم خریدم.دیشب تا از ماشین پیدا شدم دو تا رزم شکستن.انگار اون لحظه کمر من شکست خیلی ناراحت شدم.اخه دهنم سرویس شده بود.یه ساعت بعد کادو هارو دادم به محمد.خیلی خوشحال شده بود گفت بزرگترین سوپرایز زندگیمه.خیلی تو صداش خوشحاله موج میزد خدا رو شکر کردم که خوشحاله تمام دردو غمم فراموش شد انگار هیچی نبود تو دلم.خدای خوبم ممنونم به خاطر همه چی دیشب خیلی خوشحال بودم محمد بهم گفت سلیقت خیلی خیلی خوبه محمدم دوست دارم عشقم.تولدت مبارک هزار بار میگم تولدت مبارک عزیزم

انشالله صدوبیست ساله شی نفسم

تولدت مبارک زندگیه من

 

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 13:31 نويسنده یه غریبه |
سلام.چه هوای سردی.چقدر دلش پره اسمون هرچی میباره تمومی نداره.کاش میشد ماهم اینطور میباریدیم تا سبک میشدیم.۱۵ شهریور تولد زندگیه منه.محمدم از همین الان میگم تولدت مبارک عزیزم.کاش پول داشتم تا اون چیزی که خودت میخوای میتونستم برات بخرم.اما ندارم.خیلی دلم میخواست داشتم. و خوشحالش میکردم.خوشحالیش واسم یه دنیا می ارزه.یه دنیا.فقط یه لبخندش.کاش یکم پول جمع میکردم واسه این روز.حالم گرفته.خدایا کمک کن .می خوام کاش های زندگیمو بنویسم.چیزایی که تو دلم سنگینی میکنه.کاش  محمد میفهمید من چقدر دوسش دارم.کاش محمد میفهمید چقدر میخوامش.کاش محمد میفهمید چقدر بهش احتیاج دارم.کاش محمد میفهمید من چقدر تنهام کاش محمد میفهمید من نمیتونم بدون اون زندگی کنم.کاش محمد میفهمید دوست داشتن من با دوست داشتن هایی که اسمشون شعاره فرق میکنه.کاش محمد میفهمید من اندازه تنهایام دوسش دارم.کاش محمد میفهمید من دیوانه وار میخوامش.کاش محمد میفهمید من عاشقشم.کاش محمد یه باره دیگه بخودش فرصت میداد تا معنی عشق میفهمید.کاش محمد منو باور میکرد.کاش محمد الان اینجا بود...کاش محمد یکم دوسم داشت........

محمد عاجزانه دوست دارم.تو رو خدا هیچ وقت تنهام نزار

+ تاريخ یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 18:45 نويسنده یه غریبه
سلام دوستای خوبم.خدایا شکرت.خدایا شکرت تموم شد قهرمون.باورتون نمیشه بگم چند روز بود این قهر.۱ روز بود فقط ولی انگار من از محمد ۱۰ سال جدا شده بودم به اون خدا دروغ نمیگم به خدا داشتم دق میکردم خیال اینکه محمد دیگه نباشه تو زندگیم داشت منو دیوانه میکرد دست به کارایی زدم که یه عمر پشیمونه هم داشت.اما هیچی برام مهم نبود.سر یه چیزی که نباید میگفتم.حق با محمد بود من نباید اون حرفو میگفتم.منو محمد داشتیم اس میدادیم بهم که دیدم محمد یه اس اشتباهی فرستاده به این متن:.اجی فدا هنوز بیداری.من صد بار اون اس رو خوندم دیدم مخاطبش من نیستم.بعد اس داد که اشتباه فرستادم ماله خواهرم بود.اخه دوازده شب بود پیش خودم گفتم خدایا این وقته شب محمد به خواهرش اینو بگه.نمی دونم چرا تمام وجودمو استرس گرفت.ولی هیچی نگفتم بهش اس دادم دیدم جواب نمیده کفرم در اومد براش نوشتم یعنی اون اجیت بیشتر از من دوست داره که جواب منو نمیدی.دیدم زنگ زد با اعصبانیت هرچی خواست گفت.غرزورم بهم اجازه نمیداد ازش معذرت بخوام اما خواستم جوابمو نداد.فرداش که یه کابوس بود شبش ازش معذرت خواهی کردم دوباره دیدم منو بخشید.چند روز کمتر زنگ زدم که اروم تر شه.خدا رو شکر بعدش باهام خوب شد.خدایا مواظب عشقم باش میدونی پاک دوسش دارم میدونی که میمیرم براش میدونی که داغونه مواظبش باش.بمیرم براش یه تراشه رفته بود تو چشماش قرمز شده بود و میسوخت اومد پیشم براش قطره ریختم تو چشماش.خدا روشکر دو روز بعدش خوب شد.خداجونم ممنونتم که این روزا خیلی هوامو داره خیلی.این روزا محمد باهام خوبه خیلی خوبه.چیزی واسم کم نمیزاره.دوست دارم محمدم دوست دارم به تمامه مقدسات قسم دوست دارم.من از یکشنبه رفتم یه جایی که ییلاق محمد اینا اونجا بود.خیلی خوش گذشت.دقیقا خونه ای که ما بودیم روبرو خونه محمد بود یعنی تو یه حیاط بودیم.فاصله من از محمد فقط چند متر بود همین.خیلی احساس ارامش داشتم انگار محمد پیشمه.فردا شبشم اومد پیشمون به عنوان مهمانی من روبروش نشسته بودم یه دل سیر نگاش کردم حرف زدنشو گوش کردم.فرداشم دیدمش چند باری.خدایا ممنونتم بهترین تفریحی که رفته بودم تو عمرم رو تجربه کردم.محمد دوست دارم.خدایا این روزا خیلی خوشحالم خیلیل.چون محمدم بهم اهمیت میده.دلمو نمیشکونه.میخوام یه خرگوش بخرم و بزرگش کنم.به محمد گفتم اما چون محمد دو تا داره و جفت هستن نمیتونه بده بهم واسه همین میخرم یکی.اخه خیلی دوست دارم.محمد جونم تو رو از خرگوش بیشتر دوست دارما.
+ تاريخ سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 19:39 نويسنده یه غریبه
چقدر دلم گرفته.محمد من بی معرفت شد.نمی دونم چرا بهش میگم محمد من.اخه اون دوست نداره مال من باشه.اینجوری فهمیدم از حرفاش.اخه محمد ایراد منو بگو بخدا همون میشم که میخوای قول میدم.من نمیدونم مشکلم چیه که تو نمی خوای منو.بهم میگی یه دختر واسه ازدواج واسم پیدا کن.اخه محمد  میفهمی چی داری میگی؟؟؟ نمیفهمی من دلم پیشت تو هست.چیجور دلت میاد اینجور خوردش کنی.داری خفم میکنی از غصه.خسته شدم محمد.دلم نمیخواست یه روز اینجور بشم.به خدا دوست دارم.میفهمی دوست داشتن یعنی چی؟اره میدونی چون خودتم اسیر همین عشق بودی پس باید خوب درکم کنی.چرا نمیایی پیشم؟چرا؟میخوای عادت کنم به نبودنت.تو اگه واقعا دوسم داشتی میگفتی تا اخر عمر صبر میکنم.دوست دارم محمد.بفهم.بیا پیشم محمد بیا دلتنگتم.دلم واسه خندهات یه ذره شده به خدا دلم تنگ شده

این عکسو محمد خیلی دوست داره.یه دونه میزارم اینجا یه دونه میزارم تو وبلاگ خودش

+ تاريخ دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 17:10 نويسنده یه غریبه |
+ تاريخ چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 14:41 نويسنده یه غریبه |

 سلام.من اومدم از مشهد.یعنی یه ۳ روزی میشه اومدم.واسه همتون هم دعا کردم وقت نکردم اپ کنم.الان یکم سرم خلوت شم گفتم بیام بنویسم از محمد بی معرفتی که الان ۱۲ روزه ندیدمش.نمی دونم چرا نمیاد.نمیدونم چرا نمی خواد بیاد ببینمش.دلم براش یه ذره شد به قران.محمد نمی تونی بفهمی دلم تنگ شد یعنی چی نه؟نه تو اصلا وقتی واسه فکر کردن به من نداری تا بفهمی.دلم می خواد همچیو تموم کنم اما قدرتشو ندارم  به قول محمد وجودشو ندارم.دلم میخواست وابسته نبودم و امدن و رفتنش واسم اهمیتی نداشت.اما...دیشب باهاش بحث کردم البته زیاد شدید نبود.دیدم داره اعصبانی میشه ول کردم.سرما خوردم افتضاح.تمام تنم درد میکنه.درد دلتنگی هم روش.نیا اشکالی نداره نیا.نباید اعتراض کنم.سهمی ندارم از تو.راستی مشهد هم بهم خوش گذشت.خیلی خوب بود.اولین کاری کردم واسه محمد نماز خوندم.از امام رضا اولین چیزی که خواستم این بود که محمد از این حالو روز در بیاد.اخه واسش یه اتفاق بد افتاده که بدجور حالش بده از امام رضا خواستم فقط حالش خوب شه حالا هر جور که صلاحه فقط حالش خوب شه.نمیتونم ناراحتیشو ببینم حتی یه لحظه خدا خودت میدونی چی دارم میگم.ازش خواستم برگرده اونی که رفت میدونم محمد داغون شده اونم با رفتنش داغونش کرده خدایا من محمدو دوست دارم اما ناراحتیشم نمی تونم ببینم.خودت یه کاری کن.یه جوری ارومش کن.خدایا ازت میخوام.محمد خودتو نباز قوی باش.می تونی تحمل کنی.  خیلی دوست دارم خیلی

 

+ تاريخ دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 12:34 نويسنده یه غریبه |
سلام دوستای خوبم این مدت که ننوشتم اتفاق های زیادی افتاد بیشترشون خوب بود اره.مهمترینش این بود که محمد این وبلاگ رو خوند هنوز هم باورم نمیشه که واقعا اون خونده.البته تا اخرش نخونده چون وقت نداشت تا الان که بهم چیزی نگفت البته خوب که همه رو خوند نظرشم واسم میزاره میدونم میخواد بگه خودت باید با خودت کنار بیایی چون فایده ای نداره.به هر حال راحت شدم.بلاخره تموم شد.راستی دعوام هم نکرد.دومین خبر هم اینه که من و مامان و بابام و خواهرم داریم واسه نمیمه شعبان میریم مشهد.خوشحالم هرچند ارزو داشتم با محمد برم اما فعلا امام رضا منو تنهایی طلبیده خدا کنه بازم بزلبه البته این دفعه محمد هم باشه.واستون خیلی دعا  میکنم.واسه خوشبختی همتون.واسه محمد هم دعا میکنم تا مشکلاتش حل بشه و به ارامش برسه.و یه چیز دیگه که خیلی واسم با ارزشه.چند شبه پیش با محمد داشتم اس بازی می کردم واقعا حالم بد بود و گرفته محمد هم که طبق معمول جواب نمی داد.واقعا حالم بد بود.محمد حالمو خوب کرد.با یه جمله که نمی خوام اون لحظه که اون جمله رو خوندم تموم نشه دروغ نگم اون اس رو ۱۰۰ بار خوندم.چون باورم نمیشد محمد اونو نوشته باشه.بهم گفت دوستم داره.باورتون میشه بخدا من هنوز باورم نمیشه.بهم گفت دوستم دارررررره.خدایا ممنونتم بلاخره از محمد چنین کلمه ای هم شنیدم.بهش گفتم واقعا داری گفت اره دارم.بهش گفتم دوباره بگو.اونم باز گفت.شاید شما پیش خودتون بگید من دیوان بخدا دیوانه ام.اما دیوانه اونم.بقران اون شب تا خود صبح بیدار بودم واس محمد رو می خوندم.محمد میگفت نه تو خوابی و منم بیدار.پس درست داری می بینی.خدایا نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت.محمد واقعا یعنی دوستم داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بهش گفتم اگه بخوام تو تلفن هم بهم بگی میگی گفت نه خیر پرو نشو و کاری نکن انقدر هم بهت نگم.حرفمو خوردم.دیشب که داشتم بهاش تلفنی حرف میزدم حالش اصلا خوب نبود.صداش کردم جوابمو داد ولی نتوستم حرفمو بزنم اخه می خواستم بگم.انقدر اعصبانی شد که چند دقیقه فقط داشت میگفت بگو چی می خوای بگی اخرشم تهدید کرد منم مجبور شدم بهش گفتم.بهش گفتم دوست دارم.گفت واسه این این همه اعصبانیم کردی.ولی ارزششو داشت.گفت منم همینطور ازش خواستم تا بگه.اونم گفت دوستن داره.فکر کنم بیست بار گفت انقدر گفت که دیگه احساس کردم دارم واقعا اذیتش میکنم.بعد قطع کرئم.قطع کردن من همانا نخوابیدن من همانا تا ۶ صبح خوابم نمی گرفت.محمد خیلی خیلی خیلی خیلی دوست دارم به امام رضا دوست دارم.محمدم واسش یه اتفاق بد افتاده.با دختر بحثش شده.یعنی فکر کنم دختره دیگه خسته شده از بس صبر کرده و مشکلات دیگه.واسش دعا کنید.خدایا هرچی فکر میکنی درسته انجامش بده فقط محمد من این وسط داغون نشه فقط همین.نمی تونم ناراحتیشو ببینم حتی یه لحظه حاضرم هر کاری کنم تا فقط بخنده.خوب من از مشهد برگشتم حتما می نویسم براتون.دعاتون می کنم.محمدم خیلی دوست دارم تو رو خدا فقط بخند.می دونم سخته ولی تحمل کن.دوست دارم

 

 

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 16:24 نويسنده یه غریبه |

سلام.بعد از مدت خیلی طولانی امروز خوشحالم خیلی خوشحالم..خیلی.دوشب پیش محمد رفته بود با دوستاش بیرون منم همپاش تا ساعت ۴ بیدار بودم اولین شبی بود که محمد باهام مهربون بود خیلی مهربون.خیلی خوشحال بودم تا رفم بخوابم ساعت شد ۶ اما اصلا خسته نبودم.فرداشبشم باهاش وقتی حرف زدم یه خبری بهم داد که من داشتم دیوانه میشدم.ما قراره با همکارامون تو جایی که دارم کار میکنم بریم مشهد.محمد هم گفت اگه شما برین منم میام.میدونین یعنی چی؟یعنی محمد چند روز کامل پیشمه دارم دیونه میشم از خوشحالی به قران دیشب از خوشحالی نمی تونستم بخوام شبیه دیوانه ها هر کاری میکردم از خوشحالی خوابم نمی برد واقعا نمی دونستم دارم چی کار میکنم اخر شب از خوشحالی گریم گرفت.یا امام رضا تو به خدا قسمت میدم دعوتم کن بیام.با محمد به اون خدا قسم دیگه هیچی نمی خوام از خدا به خدا دیگه خواسته ای ندارم فقط همین یه بار .هر کاری میکنم تا بیام پیش تو.خواهش میکنم.واسم دعا کنید واسم دعا کنید تا اگه این سفر رو امام رضا طلبید محمدم با ما باشه.خدایا این خوشحالی زود تموم نشه.محمد دوست دارم خیلی دوست دارم

+ تاريخ شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 15:50 نويسنده یه غریبه |

شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآبه محمد گفتم بیاد ببینه.فکر کنم فهمیده باشه از احساسم.بهش گفتم بخون ولی تنهام نزار اونم قول داد.محمد رو قولت هستی دیگه؟می دونم همین چند ورزه میایی میخونی.احساس سبکی میکنم.خدا کنه منطقی فکر کنی.خوشحالم که داری میفهمی دیگه هیچیو ازت پنهون نمی کنم.عشق اول و اخرم می مونی محمد.می دونم میری ولی از دل من هیچ وقت نمی ری.نمی نویسم تا بیایی بخونی.بعدش دیگه با خداست.دوست دارم.به همه مقدسات قسم.محمد خیلی دلم گرفته بهت گفتم بیا پیشم نیومدی اخه چرا.به خدا ازت دلگیرم.البته دلگیرم باشم کسی به فکرم نیست تو این دنیای بزرگ.همه فقط تحقیر کردن منو بلدن.هیچکی از دل من خبری نداری.هیچکی نیمیتونه بفهمه من چمه.محمد میدونه اما واسش مهم نیستم.مهم نیست کجام.کجا میرم.با کی هستم.اصلا نفس میکشم.حالم خوبه.نه واسش مهم نیستم.حقم داری اقا محمد.همیشه من تو این دنیای به این بزرگی هیچ سهمی نداشتم و ندارم و نخواهم داشت.خدایا تو بگو من چی کار کنم.خودت اوردیش تو قلبم.حالا چی جوری بیرونش کنم.حالا چی جوری طاقت بیارم روزای نبودنشو.وقتی یه روز صداشو نمیشنوم تمام وجودم استرس و نگرانی میگیره چی جوری روزای نبودنشو تحمل کنم.وقتی میره جایی از استرس مثل دیونه ها دور خودم میچرخم چی جوری میخوام با خیال نبودنش روزامو بگذرونم.طاقتم تموم شد.می دونم بفهمه  اوضاع از اینیکه هست بدتر میشه و بهتر نمیشه.کاش نبودمشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآ

شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآ

+ تاريخ چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 13:25 نويسنده یه غریبه |

سلام.امروزم یه روز دیگه خداست.فرقش با روزای دیگه رو نمی دونم ولی فکر کنم روز به روز داره بهم بدتر سخت میگذره.سخت تر دارم تحمل میکنم.چقدر این روزا بد میره.دیروز محمد رو بد چند روز دیدم دلم میخواست بشینم و سیر نگاش کنم اما نشد بایستی میرفت.خیلی خوشگل شده بود.خیلی.کاش ساعت ها پیشم بود تا سیر می شدم از نگاش.امروز هوا ابریه.هوا هم تو دلش یه بغضه سنگینی داره که هر لحظه احتمال اینکه این بغض پاره بشه هست.دلم میخواست یه جا بودم تنهای تنها.فقط سیر اشک میریختم.جایی  که هیچکی دلیل اشک ریختنمو نپرسه.نگه واسه چی واسه کی داری گریه میکنی.محمد می دونم خوبی.روزا رو داری میشماری تا بلاخره پیش اون باشی.میدونم حقته.بعد این همه سختی و صبر بلاخره داری به عشقت میرسی.ولینمی دونم من بعدش باید چی کار کنم.شاید تو دلت بگی بر میگردی به همون زندگی قبلیت.اره گفتتنش خیلی اسونه خیلی اسونه خیلی.اما با یه دل شکسته با یه دل پر خون با یه دل زخمی.دست من بود به دنیا میگفتم وایسا بسته دیگه.تا کی باید زجر بکشم.تا نبودی یه جور بدبختی حالا که اومدی همش ترس از این دارم بری چی کار کنم.به خدا نفسم بالا نمیاد.شاید فکر کنی دارم ادای ادم های عاشق رو در میارم.اما من اهلش نیستم.اهل این کارا نیستم.دوست دارم محمد.چند شب پیش بهم قول دادی اگه این وبلاگو بهت نشون دادم تنهام نزاری یادته؟پای حرفت هستی محمد؟قول دادی یادته یه قول بلند.گفتی قوووووول.چه خوش خیالم که حرفتو قبول کردم نمی خوام بگم دروغ گویی میخوام بگم دلت یه چیز دیگه داره میگه.جالبه اسمون داره ابراشو کنار میزنه افتاب داره میاد بیرون خودشو نشون بده اما چرا هنوز دل من گرفته چرا همون بار غم توشه.مثل اینکه غم از همه با وفا تره.به هیچ عنوان نمی خواد تنهام بزاره.اشکالی نداره بمون.بمون

شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآ

سخت ترین چیز این است که ببینی کسی را که دوست داری عاشق فرد دیگری است

+ تاريخ یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 13:25 نويسنده یه غریبه |

شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآمحمد دلم برات تنگ شده.درست هفت روزه که ندیدمت.می دونم گرفتاری.شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآ

i miss you

شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآ

+ تاريخ پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 13:21 نويسنده یه غریبه |

شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآ

سلام دوستای گلم.اول روز مرد رو به همه ی بابا های دنیا و مردا تبریک میگم.امروز که دارم مینویسم این پست رو محمد تا چند دقیقه پیش اینجا بود.واسش کادو گرفتم.یه بلیز اول نمیخواست بازش کنه میخواست ببره خونه بازش کنه اما گفتم که بازش کنه.الانم رفت یه جا کار داشت تا برگرده.امشب عروسی دعوتم.اونم دعوته.ولی فکر نکنم بیاد اخه خالش که خیلی دوسش داشت فوت کرده الیته ۱ ماهه پیش اما چون خیلی واسش عزیزه فکر نمی کنم بیاد واسه همین موضوع هم خاستگاریش بهم خورد.اما قراره صبر کن و یه مدت دیگه برن.کاش میشد امشب محمد بیاد.خدایا یه جوری محمد رو رازی کن بیاد.محمدم روزت مبارک.خیلی دوست دارم.همیشه بخند تو رو خدا

شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآ

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 12:10 نويسنده یه غریبه |

این روزا میترسم بهش زنگ بزنم میترسم هر لحظه خبر بدو بهم بده.دیشب بهش زنگ زدم و تا ساعت ۲ گریه کردم.حالم خوب نیست اصلا به خدا محمد دارم دق میکنم تمومش کن یه جوری که نفهمم از کجا این ضربه رو خوردمدیشب بهم گفت پدر مادر دختره قبول کردن  واسه ازدواجشون این یعنی تمومه.این یعنی محمدم رفت.رفت یزندگیش حالا چی جوری با این مساله کنار بیام حالا چیجوری به خودم بفهمونم محمد از اولشم ماله تو نبود حالا هم که.محمد برات ارزو های خوب خوب میکنم از همون ارزوهایی که تو شب ارزو ها کردم.فقط واسش ارزوی خوشبختی کردم ارزو کردم همیشه خندون باشه.همه تو اون شب واسه وصال به عشقشون دعا میکنن من واسه محمدم ارزو کردم شاد باشه.اگه تو ازدواج کنی منم میرم.یه جای دور به قران میرمبه خدا میرم.یه جایی که هیچکی منو نشناسه.این جا نمیتونم تحمل کنم.خدا کنه این روزا تموم بشه امروز امتحان داشتم.به جای سوالا و جوابشون محمد میومد جلو چشام.تا به خودم بیام برگه های پاسخنامه رو جم کردن.خدایا بهم صبر بده تحمل کنم این روزا.تموم شو تو رو خدا

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 14:14 نويسنده یه غریبه |
دیشب با محمد بد بحثم شد تا حدی که حرفایی که نباید ازش میشنوفتم شنیدم.با خاک یکسانم کرد.دیشب تا ساعت ۲ بیدار بودم داشتم گریه میکردم.خیلی دلم ازش گرفته بود.من حرف بدی بهش نزدم اما اون بد برخورد کرد باهام.دلش بدجور پر بود.روی من خالی کرد.اشکالی نداره دیگه نمی خواستم باهاش حرف بزنم.اما وقتی دیدمش باز پاهام شل شد و اختیارم از دستم در رفت انگار این محمد نبود که بهم توهین کرد.از خودم تعجب کردم.واقعا کم اوردم یه لحظه.یه لبخندشو به یه دنیا نمیدم.خدایا کمکم کن حداقل کمتر بهش فکر کنم.امروز اومد پیشم.دلم میخواست باهاش حرف بزنم.اما لال بودم.خیلی خستم.گردنم درد میکنه تازه از باشگاه اومدم.هیچ روزی مثل امروز خسته نشدم.وقتی داشتم ورزش می کردم وقتی بهش فکر میکردم وای میاستادم.دوستام میگفتن به چی فکر میکنی.این روزا هم حواسم از بین رفت هم حافظه ام.فردا امتحانم دارم.نمی دونم تو برگه چی بنویسم.جالبه.هنوز یه دور هم تموم نکردم.محمد هرجا هستی خوش باش فقط بخند.سالم باش این واسم از همه جیز بیشتر ارزش داره.دوست دارم محمدم خیلی دوست دارم
+ تاريخ شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 19:35 نويسنده یه غریبه |
+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 12:34 نويسنده یه غریبه |

سلام دوستای خوبم این روزا آشفته ام خیلی.نمی دونم چه مرگمه.چقدر

دارم بیشتر به تنهایم عادت میکنم.می دونم همه چیو از دست میدم.دارم به

 چشمای خودم می بینم میدونم غصه خوردن و اشک ریختن فایده نداره اما

چی کار کنم دلم نا آرومه وقتی پیشم نیست دل تنگم وقتی هم میاد همش

 استرس اینو دارم که کی میره.محمد بمون پیشم.تا ابد بمون تنهام نزار.من

 بدون تو...جالبه چقدر تنهایم بزرگتر میشه.امروز با یه نفر حرف زدم در مورد

تو.گفت خودتو زجر نده بهش بگو همه چیو.هر چی بادا باد.بگو خیال خودتو

راحت کن.اما به خدا اگه بگم اون واسش مهم نیست وقتی هم این حرفو

بشنوم دیگه خودمو نابود میکنم.چون این حرف خیلی واسم سنگینه .اگه بگه

 ازت انتظار نداشتم چی.اگه بگو کار خیلی بدی کردی که عاشقم شدی

چی.اگه بگه به من ربطی نداره میخواستی نشی چی کار کنم.اون موقع

چی کار کنم.اگه بهش بگمو اون هم دیگه  به دیدنم نیاد چی.اشکالی نداره

محمد از دور نگات میکنم  به همینم راضی ام.اون گفت بزار من بهش بگم تا

خیالت راحت شه.خیال من راحته از اون اینکه مال  یکی دیگس.جونشو

واسه یکی دیگه میده.ولی محمد منم...بیخیال همش دارم مینالم همش

دارم افسوس می خورم اخه نمی تونم فاموشت کنم.تا ابد تو دلم میمونه.

تا ابد....

 

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 18:25 نويسنده یه غریبه |
یکی را دوست میدارم...


یکی را دوست می دارم ولی افسوس که او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید بخواند راز پنهانم که او را دوست می دارم

ولی افسوس و صد افسوس که هرگز نگاهم را نمی خواند....

به برگ گل نوشتم من تو را من دوست می دارم

ولی افسوس که او گل را به زلف کودکی آویخت

تا او را بخنداند

شبانگاه گفتم ای مهتابِ، سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو


تو را من دوست می دارم


ولی افسوس چون مهتاب روی بسترش لغزید

یکی ابر سیه آمد که روی سر بپوشاند


صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت

بگو از من به دلدارم، تو را من دوست می دارم

ولی افسوس و صد افسوس ز ابر تیره برقی جست

که قاصد را میان ره بسوزاند


کنون وا مانده از هر جا وگر با خود کنم نجوا

یکی را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نمی داند...




+ تاريخ چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 11:50 نويسنده یه غریبه |

یه چند وقتی میشه ننوشتم اخه اصلافرصت نداشتم.راستش حوصلشم نداشتم.واسه محمد یه وبلایگ درست کردم.ادرسشو واستون میزارم.خودم درست کردم.میومد اینجا و با همدیگه مطالب انتخاب میکردیم و می نوشتم.اسم وبلایگشم به خاطر عشقش انتخاب کرد.تو پاکی و خوبی و خانمی عشقش هیجا شکی نیست.حق اون دختره هست محمد.چون مثل محمد خیلی خوبه.جفت همدیگه ان.نمی خوام بگم خیلی مثبتم و از این حرفا می زنم.من تو این وبلاگ فقط واقعیت ها رو نوشتم. وبه همشون هم اعتقاد دارم.به علاقه که به محمد هم دارم ایمان دارم.محمد فهمید که یه وبلایگ دیگه دارم.حدسم زدی که واسه اون درست کردم.خیلی اصرار کرد که بهش نشون بدم.ولی گفتم نه.چون واقعا اگه بفهمه که دوسش دارم نمی دونم چه عکس العملی نشون میده.و چون می دونم اون دلش با یکی دیگه هست نمی خوام این کارو بکنم.شاید یه روز بهش نشون دادم.شایدم نه.نمی دونم فعلا که امادگیشو ندارم.به محمد هم سر بزنید.خوشحال میشیم نظراتونو بخونیم.محمد دلم برات تنگ شده.تنگ شده.میفهمی؟نه اون یکی دیگرو میفهمه.این روزا حوصله هیچی رو ندارم.دلم نمی خواد اینجا باشم.کاش نبودم و این اتفاقات واسم نمی افتاد.خدایا شکرت ولی چرا اخه اینجوری؟نمی دوستم دوست داشتن انقدر دردسر داره.دوست داشتم دردسرشو به جون بخرم اما حداقل محمد...

برین تو وبلاگش ولی یادتون باشه اون از وبلاگ من هیچی نمی دونه ها

این آدرسشwww.fmd2moj.blogfa.com

 

+ تاريخ دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 13:52 نويسنده یه غریبه |

تقدیم به محمدم.می دونم تو اینو واسه کسه دیگه می خونی اما من واسه تو میخونم

بین من و تو فاصلست الهی من فدات شم

اندازه مت بگو کی دوست داره خدایشم

خاطره های بد منم حرفای نا گفته منم

اون که می خواد بمیره از دوری تو فقط منم

نکنه که این جدایا باعث شه منو خط بزنی

به خدا هنوز دوست دارم هنوزم توی قلب منی

تا کی باید از غم تو یه گوشه تنها کز کنم

تا کی باید گرمی دستاتو تو رویا حس کنم

تا کی باید فاصله ها قلب منو برنجونه

تا کی باید فکر جدا شدن منو بترسونه

هرچی می خوام عشقمو ثابت کنم انگار نمیشه

عاشقتم این که دیگه تو چشام انکار نمیشه

+ تاريخ دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 13:37 نويسنده یه غریبه |